تبليغاتX
هزار زبان
هزار زبان

 
 
سوسن

این وبلاک یه سکوی پرشه.حداقل واسه من.بشکنو برو.تمام سد های بازدارنده رو......(سوسن)
gol2baran@yahoo.com

 
فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل

پیوند ها

خانواده سبز

سازمان سنجش

باشگاه بايرن مونيخ المان

صورت حساب تلفن همراهتون

نام شما به ژاپني

118 کل ایران ::

:: تصویر ماهواره ای زنده از زمین

پژوهشكده گياهان دارويي

خبرگزاری مهر

خبرگزاری کار ایران

خبرگزاری دانشجویان ایران

پيك سنجش

وزارت علوم، تحقيقات و فناوري

اپلود عکس

ثبت نام در اهدا عضو

معنی نام کشور های جهان ::

بزرگترین سایت اطلاع رسانی موبایل ایران

مترجم متون پينگليسي / فينگليسي به پارسي دري

دیکشنری آریانپور ::

ترك سيگار

نورا

دانلود موزیک

شام شهاب

فروشگاه بزرگ 808

قالب وبلاگ

 

مطالب اخير

حرف 77

حرف 76

حرف 75

نمیدونم چندمیه

10فروردین 64 ساعت 4 بعد از ظهر صادره از ساری

یوهو.......... سال نو مبارک

حرف 71

حرف 70

حرف 69

حرف 68

 
 

پیوند های روزانه

دانلود موزیک

 

امكانات جانبي

RSS 2.0
div id="google_translate_element">

 
 

Weblog Themes By Pars Theme

حرف 77

لحظه ای رویید بر کالبد لبخندی.....!!!!!!!!!!!!!!!

دوشنبه هشتم شهریور 1389 |

 

حرف 76

صد بار اگر توبه شکستی باز ای.......اگه این چند روز بر حسب تصادف بدترین تجربه های زندگیت بوده...اگه این روزه داری بد اخلاق ترین موجودت کرده....اگه از خودت خسته شدی...بدون میتونی برگردی...چون هنوز زنده ای............................!

شنبه سی ام مرداد 1389 |

 

حرف 75

اوه..چقدر فاصله افتاده ...شاید من با خودم سردم...من کاری با دلم کردم که فکرشم نمیکردم...اره این شبیه اهنگ تیتراژ فاصله هاست...اما واقعا من تو این ۱ سال با دلم چی کار کردم.چقدر نزدیک شدم؟یا چند کیلو متر دور؟چند کیلومتر؟راستی واحد طول ملکوت چیه؟متر؟...شایدم قلب...چند ضربه قلب دور شدم؟بعضی موقع فکر میکنم دارم خودمو گول میزنم.نمیدونم چرا معجزاتی که تو زندگیم اتفاق میفته اونقدر به یادم نمیمونه تا اتفاقات ناراحت کننده.انگار میخوام یادم بره که بتونم روی زمین دووم بیارم.میترسم این عشقه پدرم و در بیاره.اما یه خورده مزه مزش کردم.این عشقه یه جورایی با همه احساسات فرق میکنه.انگار به ادم قدرت میده و یه ارامش و اطمینان ملس..هر سال وقتی میرسم به این ماه انگار درگیر یه اضطراب امیخته با ارامش میشم.تا حالا این طوری شدی.؟به نظرت این ماه با ماه های دیگه فرق میکنه؟به نظرت نمیشه همه سال و همه دقایق این طوری بود؟منظورم از این طوری اینه که تا میتونیم کمتر خالی ببندیم یا به کسی ظلم نکنیم و واسه خودمون اون قدر ارزشمند شیم که همه کارامون و درستو حسابی انجام بدیم.این که میشه...اما پس فرق این ماه چیه؟این ماهی که هر سال تکرار میشه ...ماهی که ما بعد هزاران سال به اصلو نسبش پایبندیم.میبینی  ادم احساس میکنه این ماه خیلی خاصه...انگار با هزاران سال پیش ارتباط برقرار کردیم.نقطه ای که توی تاریخ ثابت مونده .خیلی مرموزو شگفت انگیزه.فک کن ...یه خورده فک کن..همیشه خوندیمو شنیدیم که میتونه اتفاقی بیفته..یه چیز عجیب و جدید  که ما رو از این تکرار خلاص کنه...کافی ۳۰روز دووم بیاریم.فقط ۳۰ روز.فک کنم رد خور نداشته باشه.اخه اگه یه حرف بیخود باشه اونایی که ۳۰روز قوانین این ماه و اجرا کردن از این دین بر میگشتن.پس حتما یه خبریه.راستش من از ۷ سالگی روزه میگیرم کامل.ولی خداییش هنوز نتونستم مثلا ۳۰ روز کامل بد اخلاقی نکنم...واسه همین فقط یه صفای افطارو یه اسمون سحرو یه سبکی لطیف نصیبم شده.. و چند تا ارزوی بزرگ چند ماه بعدش...اره کم نیس ...رو  رو بری ؟باشه.اما امسال میخوام زورمو بزنم...بیا باهم تلاش کنیم واسه احساسی بهتر...برای تولدی دوباره...برای تحققی جاودانی و ....طعم شیرین عشق...تا بعد

پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389 |

 

نمیدونم چندمیه

بعد از مدت ها دوباره دارم مینویسم...احساس میکنم یه جایی توی وجودم خشکیده که باید با زلال احساس ابیاریش کنم .یه کمی خسته شدم.از گفتن .از نوشتن.گاهی فقط دلم میخواد نگاه کنم..ساکن بی حرکت مثل یه ستاره دریایی..گاهی هم دوس دارم بزنم ..بشکنم ...یه تغییر یه انفجار...یه فوران ایجاد کنم مثل یه شهاب اسمونی...کلا هر دو احساس نشون میده که خستم از خودمو حرف و شعرو خوندنو نوشتن..هر چی بگی چیزی تغییر نمیکنه..هر چی بخونی امیدوار نمیشی و گاهی فکر میکنی که با خوندنو خوندنو گشتن جز یه همدم و همدل چیزی پیدا نمیکنی...اینم خوبه اما نه واسه حال فعلی من.دلم میخواد یه حرف بشنوم...یه حرف جدید..یه فکر جدید که امیخته با یه عمل جدیده...نه فقط حرف...حرف..احساس اونم یه احساس خام.تا بعد

دوشنبه چهاردهم تیر 1389 |

 

10فروردین 64 ساعت 4 بعد از ظهر صادره از ساری

امروز روزیه که دستام گل میدن تو باغ خونه /روزیه که اشک مهتاب واسم لالایی میخونه...میگن مثل یه ستاره پریدم میون ابرا/میگن اسمون برامون شده بود قد یه رویا...میگن از شوق نگاهت پر گرفتیم و پریدیم /میگن انگار ما دو تا باز یه ستاره ها رسیدیم.....یوههههههههههههههههو.امروز روز تولدمه.۲۵ ساله شدم

سه شنبه دهم فروردین 1389 |

 

یوهو.......... سال نو مبارک

بوی بهار پیچیده تو سکوت لحظه های تار

کوچ میکنن مرغای غم از صدای باد بهار

بازم میاد صدای نور /صدای پنجه های پاش

از لای ابرای سپید از لب حوضو ماهیاش

 

بازم میشه با سال نو /دل ها باهم اشتی کنن

غصه و اه و کینه رو غرق فراموشی کنن

بازم میشه فیروز پیر تو کوچه ها داد بزنه

با اون لباس قرمزش شادی رو فریاد بزنه

 

بازم میشه تنگ بلور /رویای بچه ها بشه

ماهی سرخ پولکی فرشته اونا بشه

 

چقدر پر از شادی میشد اگه پدر بزرگ تو عید

بازم سر سفره ما سین های هف سینو میچید

کاش نمیرف به اسمون واسم ستاره بچینه

تا شب عید مجبورکی منو از اونجا ببینه

 

 

سال نو مبارک

شنبه بیست و نهم اسفند 1388 |

 

حرف 71

هیس..........ساعت الان که دارم مینویسم ۲:۱۶ دقیقه بامداد ۵ شنبس.چقدر امسال برام زود داره تموم میشه.. همه خوابن .از توی خیابونم هرچند دقیقه یه بار صدای ماشین میاد.داشتم فکر میکردم اگه ادما گیاه بودن چه میوه ای میدادن؟مثلا مامان سیب.بابا میوه که نمیداد اما فکر کنم گندم...بعضی ها ادمام خار.من چی؟..هیم...من اگه درخت بودم دوس داشتم همه جور میوه بدم و یه سایه بون بزرگ برای ادمای کلافه و  گرما زده و خسته باشم.و یک تکیه گاه برای کسانی که پشتشون بدجوری درد میکنه تا روزای بدشونو بیپناه سپری نکنن.میشه درخت بود.میشه پر بار بود و میشه یه تکیه گاه به حساب اومد.مزیت ما نسبت یه درخت میتونه گرمای دستامون باشه و عاطفه نگاهمون.میشه محکم ایستاد ...با نگاه ارومی به افق با جاودانی یه همیشه سبز با استواری یه کاج .میشه یه امید امن بود زیر داغ مشکلات ..میشه یه احساس تازه و سبز بود یه تک درخت بلند بالای یه تپه وسط قرمز افق یاتجسمی بلند زیر نور ماه توی تاریکی شب..اروم باش...راستو بلند مثل سرو تا شاید تکیه گاه خسته ای باشی که ابیاریت کنه وقت  خشکسالی...

پنجشنبه ششم اسفند 1388 |

 

حرف 70

اسمان ابی است اما کاش ابی در نگاه تار من میبود تا شاید به ابی نگاهم اسمانی میشد این اندیشه تنها...که شاید بوته نمناک لبخندی به شادی غلت میزد بر کویر خشک لب هایم ...که شاید میدرخشید از نگاه من ستاره های شب هایم...من اینجایم و با من نیست من اما نگاه تار من زنده به امید است تا شاید بتابد افتاب او به گندمزار چشمانم...اگر محصول دادم نصف ان مال تو و نصف دگر با من....

یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 |

 

حرف 69

 

دوستی افسانه ایست

دوستی افسانه رویایی دیرینه ایست که نیاز قلبها ان را تجسم داده اند

در عبور دو نگاه اشنایی بس غریب

در تلاقی دو دست خواستار

دوستی را قلب ها جان دادهاند

 

همچو حلالیت احساس گرم

داخل شریان خورشیدی نور

میتوان در چشمهای عاشقی محلول شد

میشود امیخت با حس نگاه کودکی

میتوان از شور او پر شور شد

 

میتوان در قلبهایی لانه کرد

میتوان تا عاقبت جاوید ماند

میشود در اسمان تار ذهنی دردمند

هر نفس لالایی خورشید خواند

 

میسرایم دوستی را همچو دمهای لطیف و پاک باد

بر نفسهای عمیق سبزه زار

چون رسیدن های سنگ و اب و صوت

در سقوط سرفراز ابشار

 

دوستی گیراست همچون رایحه

همچو فریاد عطش و جذب اب

دوستی همچون نزول غنچه ایست

در طلایی نگاه افتاب(سوسن)

سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 |

 

حرف 68

گاهی نوشتنو حرف زدن خیلی مشکله.شاید به خاطر اینه که حرفی واسه گفتن نداریم یا شایدم اون قدر حرف واسه گفتن داریم که تو همهمه ذهنیمون گم شدیم و نمیدونیم از چی بگیم..گاهی هم نمیدونیم به کی بگیم  یا چطوری بگیم..خیلی خوبه که ادم یه همدل و هم زبون داشته باشه..مهم نیست که همیشه تایید شیم .مهم اینه که درک شیم در هر شرایطی.یه همدل چه خصوصیتی میتونه داشته باشه...شاید اولین قدم یه ارتباط روحی نزدیکه..که همدیگرو حس کنیم.که فکر نکینیم طرف مقابل از گوش دادن به ما خسته میشه..این خیلی مهمه که احساس کنیم اون گوشه ای از وجود ماست و ما گوشه ای از وجود اون.اون وقت ما در هم حل میشیم و ذره ذره روحمون  به هم امیخته میشه.اون وقته که انگار با حرف زدن رها  میشیم .انگار دردامون قسمت میشه..انگار نیروی بیشتری داریم واسه تحمل...اره ...اینجوریه که بند زبونمون باز میشه...اینجوریه که خودمونو میریزیم بیرون...اما اگه کسی نباشه که نگاهش با نگاه منتظر ما تلاقی کنه یا پازل روحمون با همدیگه متچ شه باید چی کار کنیم؟شاید یکی دوست داره حتما جسمیتی رو حس کنه.یه دست..یه نگاه..یه نوازش ...چیزی که بشه لمسش کرد..شاید بشه یه کاری کد.بعضی موقع که بدجوری تنهاییم میشه به خدا فکر کنیم و با دستای خودمون دستامونو بگیریم.گاهی ما خیلی قویتریم از چیزی که فکر میکنیم.اگه کسی نیست ما باشیم.اگه دستی نیست ما دستی باشیم برای خودمون و دیگران.تا بعد

جمعه بیست و دوم آبان 1388 |

 

حرف 67

همیشه با خودم فکر میکنم چرا میگن بزن به طبیعت. می گن وقتی به دور از این زندگی ماشینی و اسمون خراش ها و دودو دمی فکرت ازادتره.اون وقت بهتر میتونی زندگی کنی.راستش نمیدونم اگه این زندگی  سرگرم کننده امروزی رو ول کنمو بزنم به کوه و دشت چه اتفاقی می افته.وقتی فکر میکنم میبینم تمام این زرقو برقای دورو برم که واسه خودمون درست کردیم انگار یه راهیه واسه اینکه کمتر فکر کنیم به اینکه کی هستیم.واسه چی هستیم و چرا زندگی میکنیم.اگه همه اینا رو ول کنم زندگیم چه معنایی پیدا میکنه؟واسم پوچ و تو خالی میشه؟بی ارزشو مسخره؟شایدم یه چیزی پیدا کنم که راضیم کنه.قد تمام این زیبایی های جامدو بی روح که ذهن من و احساس من بهش روح بخشیده.یه چیزی ما ورای اراده و احساس من.یه حقیقت واقعی... شاید اون زمان که از این حقیقت پر شدمو جون گرفتم عاشق هستی و بودن شم.و دوباره همه چیز برام معنا بگیره.و دنیا برام چیزی باشه غیر یک سرگرمی پوچ.من مال همین خاکم.مال همین کره و از همین کهکشون.زیر همین اسمون یه دنیا اومدم.حتما یه چیزی هست.نباید این قدر پوچو بی معنی باشه وگرنه به دنیا نمی اومدم.این جا باید با روحم با احساسم سازگار باشه.......تا بعد

شنبه نهم آبان 1388 |

 

حرف 66

مرد رویاهای بهشت نرو.تمام بوسه های تابان قلبهایمان براسمان پیشانیت. کاش بودی و همچنان میدرخشیدی.میدانم اگر میخواستی میماندی.گاهی باید رفت تا حس بودن جاودانه بماند.اگر غروبی نبود طلوع خورشید معنایی نداشت.اما چه دل ها که سوخت.چه چشمه ها که خشکید.چه یتیمان که بی توماندند.اه که بی علی همچنان یتیمیم.یا حق

شنبه بیست و یکم شهریور 1388 |

 

حرف 65

از رنج خود دریافتم هر بال چون بال من است/انگه که او پرواز کرد ان اوج پرواز من است/من رنج را خواهم ربود از سینه های داغدار/این است تنها گفته ام در این سکوت انتظار

یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 |

 

حرف 64

امروز بامداد ۵ شنبه.۱۲ شهریور ۸۸.امروز دیگه چه روزیه؟چرا ما همیشه روزها رو بر اساس تاریخ توضیح میدیم.امروز ۱۴هم.امروز دوشنبه ..امسال سال ۸۶...!مثلا میشه گفت امروز ارامش باد.امروز وزش نسیمی خنک.امروز نیلی غمگین..خوب اره.یک مقیاس واحد به ادما قدرت درک متقابل و یکسان از زمان و مکان میده.اما من میخوام امروز رو با مقیاس خودم توضیح بدم.با مقیاس قلب.با مقیاس احساس.هم اکنون سکوت دختر صبح.اینک سکون سیال صدا.این لحظه حقیقتی گسترده.خواهشی از حقیقت ذهنیت افلاک.قلبی مالامال خواهش.دلتنگی ای غریب. راستی همین لحظه برای تو چه لحظه ایه؟ مقیاس احساست چیه؟

پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 |

 

حرف 63

الان که دارم مینویسم یه خورده اروم تر از روزای قبلم.گاهی همه مشکلات انگار منشاش خود ادمه.نوع نگاه یا برخورد با قضایا.اینا رو نمیشه وقتی نا ارومیم بفهمیم.اینا رو بیشتر اوقات وقتی میفهمیم که کار از کار گذشته.چه خوبه تو اوج عصبانیت یه لحظه خندید.یه لحظه نگاه کرد به خود به روبه رو به دورو بر.یه استادی بهم گفت یه ادمی رفت پیش دکتر گفت اقای دکتر:من تمام بدنم درد میکنه.این انگشتمو هر جا که میذارم درد میاد.میدونی دکتره چی تشخیص داد؟اگه گفتی؟..........گفت این انگشتته که درد میکنه.تا بعد.پشت رویای رنگین کمون

دوشنبه نهم شهریور 1388 |

 

حرف 62

بابای تو چه رنگیه؟چرا؟

پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 |

 

حرف61

چقدر امروز برگا به احساسم نزدیکن.الان تقریبا ساعت ۸ شبه.درخت بیرون پنجره داره زیر باد برگاشو سشوار میکشه.از لای برگا نیلی رنگ پریده اسمون معلومه.صدای ماشین میاد.صدای بوق.این درخته داره به چی فکر میکنه.ممکنه یه درختم فکر کنه؟مثلا به فردا.به پس فردا.به برگاش.به کسی که بهش تکیه میده یا زیر سایش پناه میگیره؟یا ماییم که همه چیزو صاحب احساس کردیم.این افکار ماست که به گل یاس روح میده یا به خورشید یک جنسیت مونث یا به اسمون شب یه پیژامه خالدار الماسی؟؟یعنی اینا همش دروغه و حاصل خیالات و اوهام ماست؟راستش من دلم یه چیز میگه عقلم یه چیز دیگه.نمیدونم دلم بی عقله یا عقلم دل نداره و بی احساسه.اما ای وسط یه چیز هست که من و درختو نیلی اسمونو به هم پیوند میده.عشق...تا بعد

سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 |

 

حرف 60

۲:۴۵ بامداد ۳ شنبه.نمیدونم چندمه.خیلی خنده داره.بعضی وقتا مهم نیست چندمه.مهم اینه که اوضاع چطوره فقط همین...امروز هوای ساری ابری بود.این جا زمین خیسه.من کنار پنجره نشستم .یه باد خنک گاه به گاه سر میزنه تو اتاقم...کاش میشد روش سوار شم یه گشتی تو شب بزنیم.تو اسمون شب بتازیم و به پایینو چراغهای روشن خونه ها نگاه کنیم.چند نفر الان بیدارن.؟چند نفر غرق فکرنو بیدارن؟چند نفر علاوه بر اینا دلشون گرفته و بیدارن؟کیا دلشون واسه خودشون تنگ شده؟خونه های اونا چه ریختیه؟مجلله یا از جنس کارتون؟ادم وقتی دلش واسه خودش تنگ میشه معمولا چشه؟کارای عقب مونده داره؟یا رویاهای دست نیافته؟یه حس گمشده یا شایدم یادش رفته اینجاست.همون جوری که بوده فقط شرایط عوض شده و اون با شرایط پیش رفته و یهو خودشو جا گذاشته.یه جایی بین خاطره ها.شاید نزدیک ..شایدم دور...اما میشه پیداش کرد.چون خود خود ادم رنگش روشنه.میون همه چی به چشم میاد.حتی میون خاطره های روشن.تا بعد

سه شنبه بیستم مرداد 1388 |

 

حرف 59

گرچه میدانم اما ای کاش/یک لحظه فقط میدیدم تو مرا میشنوی

یکشنبه هجدهم مرداد 1388 |

 

حرف 58

زمان در حال گذره.و هر لحظه از وجود من و هر تکه از خاطره بودن و هستی من در حال فرو رفتن در اندیشه سیال تاریخه.من در نقطه ای متوقف شدم بر خلاف عبور تجسم وجودم از مرزهای زمان /من در مقابل عبور ایستادم.من هنوز در ۷ سال پیش ایستادم .۷ سال پیش من از ارتفاعی کوتاه سقوط کردم و در بعدی وسیع با ارتفاعی بینهایت در ان سوی انتظار فرو رفتم.اما هرگز خاطره بودن در لحظه اوج رو فراموش نکردم.من باز میگردم.با اندیشه ای فراتر.با قلبی وسیعتر و با هاضمه ای سازگارتر.هییییییییییییییییییی.تاکسی .در بست...نایستاد.میایستم تاکسی بیاد.بالاخره میاد.تا بعد پشت رویای رنگین کمون.

دوشنبه پانزدهم تیر 1388 |